teenager
مرد قوي هيكل،در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند. روز اول 18 درخت بريد.رئيس به او تبريك گفت و او را به ادامه ي كار تشويق كرد.روز بعد با انگيزه ي بيشتري كار كرد،ولي 15 درخت بريد. روز سوم بيشتر كار كرد،اما فقط 10 درخت بريد.به نظرش آمد كه ضعيف شده است.نزديك رئيسش رفت و عذر خواست و گفت:"نمي دونم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم درخت كمتري مي برم!!" رئيسش پرسيد:"آخرين بار كي تبرت را تيز كردي؟" مرد گفت:"براي اين كار وقت نداشتم،تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم!!" Valentaine: V:victor of love A:adoring you I:I love you E:every thing for you N:need you T:thinking of you I:I miss you N:nothing but you پسر بچه اي وارد بستني فروشي شدو پشت ميزي نشست.پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد پسر بچه پرسيد:يك بستني ميوه اي چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد:50سنت.پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد.بعد پرسيد:يك بستني ساده چند است؟ در همين حال،تعدادي از مشتريان منتظر ميز خالي بودند وپيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:35سنت. پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت:يك بستني ساده لطفا. پيشخدمت بستني را آورد و به سر كار خود رفت و پسرك نيز پس از خوردن بستني پول رابه صندوق پرداخت كرد و رفت. وقتي پيشخدمت باز گشت از آنچه ديد شوكه شد.آنجا در كنار ظرف خالي بستني،2سكه ي5سنتي و 5سكه ي 1سنتي گذاشته شده بود.براي انعام پيشخدمت!!! مرد ديروقت،خسته از كار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود: -سلام بابا1يك سوال از شما بپرسم؟ -بله حتما چه سوالي؟ -بابا1شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟ مرد با ناراحتي پاسخ داد:اين به تو ربطي نداره.چرا چنين سوالي مي كني؟ -فقط مي خواهم بدانم. -اگر بايد بداني بسيار خوب مي گويم:20دلار پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود آه كشيد بعد به مرد نگاه كرد و گفت:مي شود10دلار به من قرض بدهيد؟ مرد عصباني شد و گفت:اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال،فقط اين بود كه پولي براي خريديك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملا در اشتباهي.سريع به اتاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اين قدر خود خواه هستي.من هر روز سخت كر مي كنم و براي چنين رفتار هاي كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك ،آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:چطوري به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است.شايد واقعاچيزي بوده كه او براي خريدش 10 دلار نياز داشته است.به خصوص اين كه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. -خوابي پسرم؟ -نه پدر بيدارم. -من فكر كردم شايد با توخشن رفتار كرده ام.امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ي ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم.بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست،خنديد و فرياد زد:متشكرم بابا1بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش پول داشته،دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت:با اين كه خودت پول داشتي،چرا دوباره خواست پول كردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد:براي اين كه پولم كافي نبود ولي من حالا20 دلار دارم.آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زود تر به خانه بيايد؟من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم...!!! دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد" در آن زمان در ايران درياچه ي مركزي وجود داشت كه شش ماه در سال پر از ماهي و مرغابي بود و در كنار آن گوزن قرار داشت.مردم براي مايحتاج خود به زراغت و دامپروري نياز نداشتند و از گوشت اين حيوانات استفاده مي كردند. كار مردم تراشيدن چوب و سنگ وساختن ابزاري شبيه اسلحه بود كه براي حمله حيوانات درنده استفاده ميشد. مردان هم مثل زنان در بچه داري،تهيه ي غذا حتي دوختن لباس كمك مي كردند. در هر شهر يا سرزميني زنان از مردان باهوش تر بودند و زماني كه ايران بان در سفر بود و مشكلي پيش مي آمد زنان شور مي كردند مشكل را حل مي كردند. در آن زمان"ايران بان"كشتي خود را به گورن مي بست و در رودخانه مسافرت مي كرد.الياف گياهي به جاي طناب در دست مردم بود و گوزن ها در ساحل حركت مي كردند و يك نفر آن را هدايت مي كرد تا "ايران بان"بتواند در درياچه ي مركزي ايران كه از همه طرف به خشكي راه داشت مسافرت كند و از مردمش سر كشي كند. در فصل زمستان كه باران و سرما مردم را آزار مي داد ايرانيان نمي توانستند به جنگل بروند يا مسافرت كنند زيرا در اين فصل شش ماه شبانه روز مي باريد و مردم مجبور بودند در خانه هاي خود بمانند. ”ايران بان"يعني ايران بانو وكلمه ي بان يا پادن همان پاسبان است كه در ايران بان ديده مي شود. به موجب تاريخ چند هزار سال قبل از ميلاد مسيح به مدت سه هزار سال فقط زن ها در ايران حكومت مي كردند و دختر بعد از مرگ مادر پادشاه مي شد و پسر ها از سلطنت محروم بودند.مركز حكومت ايران از مغرب تا سيلك و از مشرق تا نيگ بود. هر قسمت از ايران دست پادشاه زني بود و مركز آن در دست"ماما"يعني مادر پادشاه قرار داشت. در آن زمان تمام مردم ايران بلند قامت و درشت استخوان بودند با موهاي بور وچشمان رنگي در آن زمان هر زني كه دختر نداشت بعد از مرگ عروسش به پادشاهي مي رسيد.در آن زمان در كشور ايران يك درياچه مهم و مركزي وجود داشت كه از يك طرف در انتهاي قصبه ي كنوني"نيگ"در خراسان قرار داشت واز طرف ديگر تا سيلك واقع در كاشان فعلي بود. غذاي مردم ايران مخصوصا،سيلك ماهي،مرغابي،گوزن ولباس آن ها پوست گوزن جوان وكفش آن ها پوست گوزن پير بود و ايران بان(پادشاه)مي گفت هر كس گندم بخورد شور بخت مي شود.مردم در آن روز خورشيد را مي پرستيدند وكشاورزي نمي كردند زيرا به مقدار كافي گوشت وجود داشت. خانه ي ايران بان(پادشاه) با ساير افراد تفاوتي نداشت در آن زمان تمام خانه ها از چوب ساخته شده بود. پس از تمام شدن فصل بارندگيخاك سرخ در گودال ها جمع مي شد كه اين خاك كوز نام داشت و كسي كه با اين خاك ظرف مي ساخت كوزه گر نام داشت. اولين بار در ايران كوزه گري در ايران انجام گرفت. اولين بار مس در سرزمين سيلك(كاشان)به دست آمد.هنگامي كه كوزه گري مشغول ساختن كوزه بود ظرفي ساخت كه آن ظرف نمي شكست كوزه گر دريافت كه خاكي كه استفاده كرده غير از خاك عادي است او خاك شسته شده يك معدن مس است... ادامه دارد... آيا ميدانستي که اگر حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال در نظر بگيريم در اين مدت انسان 13 سال حرف مي زند، 6 سال غذا مي خورد و 23 سال نيز مي خوابد؟ آيا ميدانستي که پوست بدن انسان در هر ساعت 30 ميليون ميکروب روي آن مينشيند و 29 ميليون آن کشته ميشود و پس از 2 ساعت از اين 30 ميليون فقط 7 هزار تاي آن باقي مي ماند؟ آيا ميدانستي که رشد دندانهاي سگ آبي هيچگاه متوقف نميگردد؟ آيا ميدانستي که سالانه 17000 نفر در آمريکا به قتل ميرسد و يا به عبارت ديگر تقريبا" 47 نفر در روز؟ كوله بارم بر دوش سفري مي بايد سفري تا ته تنهايي محض هر كجا لرزيدي از سفر ترسيدي فقط اهسته بگو من خدا را دارم...







نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
همه تعجب کردند. 









| قالب ساز طراح قالب |




